سيد محمد باقر برقعى

3966

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

بايد چه كرد ؟ چون عمر ماست همچو حبابى به روى آب * ما مىرويم و خانهء ما مىشود خراب در چشم ما دگر چه تفاوت كند به خاك * خاكستر سياه جهان يا كه زر ناب ما مىرويم و كس نتواند دگر به دهر * ما را به چشم خويش ببيند مگر به خواب ما مىرويم و در پى ما آيد اين جهان * با هرچه خير و شر كه مر او راست باشتاب وصل و فراق ، داد و ستم ، اندُه و نشاط * گفت‌وشنو ، سكوت و فغان ، پرسش و جواب تا روزگار هست همين ماجرا بود * يك قوم در ذهاب و دگر قوم در اياب چون جايگاه ما به كف ديگران فتد * وز ما دگر حديث نباشد به هيچ باب بايد اثر گذاشت ز خود در جهان و رفت * تا شد به زندگانى جاويد كامياب بايد چه كرد ؟ نيكى ، دربارهء كه ؟ خلق * بىاختلاف نوع و مكان همچو آفتاب بايد چو مىرويم بماند به روزگار * از ما به يادگار كتابى على الحساب باشد كه در كشاكش ايّام بهره‌اى * صاحبدلان دهر بگيرند از آن كتاب دستور حكيمانه خيزيد و ز بيدادگران داد بگيريد * وز دادستانان جهان داد بگيريد در دادستانى ره و رسم ار نشناسيد * در مدرسه اين درس ز استاد بگيريد از تيشه و از كوه گران ياد بياريد * سرمشق در اين كار ز فرهاد بگيريد فاسد شده خون در بدن عارف و عامى * دستور حكيمانه ز فصّاد بگيريد عشق و آزادى يگانه گنج كه در روزگار مىجستم * دو چيز بود يكى عشق و ديگر آزادى براى عشق چو حاجت فتد سپارم جان * ولى نثار كنم عشق را بر آزادى آيين نوروز نوروز كه ما راست نكوتر آيين * آن روز نخست باشد از فروردين تنها نبود اوّل سال ايران * كان اوّل سال آسمان است و زمين